خودش برایمان خواند. به بهانه اعترافات زندانیان سیاسی نوشته بود و در میانه متن، به زور توانست جلوی احساساتش را بگیرد. وقتی می خواند «و بعد از بیست سال،هر بار که اسمش را می شنوی، کابل یا شکنجه را می گویم، کف پا هایت شروع می کنند به بازی در آوردن و می خواهی یکی یکی بمالیشان به روی پای د یگرت» دیدم که پاهایش با رعشه ای بی اختیار تکان خوردند. پاهایی که هنوز هم درد کابلهای سالهای سیاه شصت را با خود دارند. عنوان اصلی مطلب این بود: «زیر هجده ساله ها نخوانند. هر چند که دیروز وامروز، کابل خورده ومی خورند همین زیر هجده ساله های ما.»

قبل ازآنکه اولی را بزند کامل وغلیظ می گوید: «بسم الله الرحمان الرحیم.» تا به تو بفهماند که تعزیر می شوی نه شکنجه. واین اول بسم الله یعنی اول فاجعه است.اما وقت تنگ است وباید زودتر وهرچه زودتر زبان تو را باز کند و قرارت را بگویی تا رفیقت رابخواباند روی همین تخت. ویادوربین هایش منتظرند که تا دیر نشده شک بیاندازند توی دل این مردم ساده دل، با اعترافت به کار نکرده ات. پس وقت را تلف نمی کند. از همان دومی بسم الله را کامل نمی گوید وفقط به» بس» بسنده می کند. آخر نمی شود صد تا یا هزار تایی را که قرار است بزند وتو بخوری، همه را با بسم الله الرحمان الرحیم آغاز کند. چند تایی که زد دیگر در شروع هر کابل فقط صدای پسی می شنوی که همان بسم الله الرحمان الرحیم است. قرآن زیر بغل هم فقط قصه است ،باور نکن ! آنچنان با تمام وجودش می زند که باور نمی کنی مگر خورده باشی. بعد از» پس» بلافاصله صدایش می آید. صدای کابل برق یا سیم های تلفن بافته شده بهم را می گویم. بله صدایش می آید که هوا را سخت می شکافد و توبه روی شکم دراز شده ای روی تخت فلزی وچشم هایت بسته است با چشم بندی سیاه. اما عزیز من! می توانی بفهمی که این کابل ،کابل نازکی نیست چون با صدایی مخوف هوا را می شکافد وفرود می آید بر کف هردوپایت. بله پاهایت را می گویم که از مچ روی میله فلزی تخت بسته شده اند. و حس اش مثل میله ای است که فرو می رود از کف پا ها تا مغزت وهمانقدر سریع بیرون می آید. فریادت که می خواهد گلویت را پاره کند با پتویی خفه می شود که فرو می کند در دهانت ومی مانی که چطور نصف پتو را جا می دهد در دهان تو. وسپس دست هایت را می بندد به میله افقی بالای تخت ومی شوی صلیب. هر بار که فرود می آید با دست ها وپاهای بسته به تخت از روی همان تخت بلند می شوی و با سینه کوبیده می شوی روی فلز سرد ، خیس از عرق. وآن ها مدام جا عوض می کنند. خوب دیگر خسته می شوند از کوبیدن مداوم .

و بعد از بیست سال،هر بار که اسمش را می شنوی،عزیزم کابل یا شکنجه را می گویم، کف پا هایت شروع می کنند به بازی در آوردن و می خواهی یکی یکی بمالیشان به روی پای د یگرت. باور نمی کنی آنچه را که خواندی؟ می دانم جان من، می دانم. اما بگرد دور وبرت را،سخت نیست. پیدا می کنی قربانی شکنجه ای را تا برایت تایید کند گفته های مرا و بگوید از همین معمول ترین شکنجه تا بگیری و برسی به علت اعتراف به کار های نکرده.

منبع: وبلاگ ش ر و ع با کمی تصرف