مادرم بدجوری به مقدس بودن کتابی ایمان داشت. این اعتقاد بیهوده همیشه لجم را در می آورد. او بر این باور بود که بی احترامی به این کتاب، عواقب بدی را به دنبال خواهد داشت و قطعا عذاب آسمانی بزرگی بر شخص بی ادب نازل خواهد شد. یک روز تصمیم گرفتم تا برای اینکه ثابت کنم این کتاب مقدس نیست در حضور مادرم آن را به زمین بکوبم و چند باری هم لگد مالش کنم. می دانستم مادرم از اعماق درون به مقدس بودن این کتاب ایمان دارد. او را صدا زدم و کتاب را بالای سر بردم همینکه قصد کردم بساط بی احترامی را پهن کنم، ترس عجیبی گریبان افکارم را گرفت. ترسیدم مادرم با دیدن این کار از زور ترس و عشق خدایش سکته پکته بکند و کار دستمان دهد آن وقت هر کس که حکایتمان را می شنید به مقدس بودن این کتاب ایمان می آورد. لابد ناخوشی مادرم را عذاب الهی می گماشتند و آنگاه داستان های زیادی از کتاب می ساختتند و برای اطرافیان خود تعریف می کردند. خدا را چه دیدی، شاید بر اثر مرور زمان از داستان این کتاب و اشتباه احمقانه ی من آیین جدیدی به وجود می آمد و افکار زیادی را به خود می آلود. با خودم گفتم نه من توان تقبل هزینه ی درمان مادرم را دارم و نه حوصله ی تحمل افکار جدید و آلوده زدایی را. بگذار مادرم و من هر یک به کیش خود مشغول باشد و قضیه همینجا فیصله یابد. کتاب را در حضور مادرم بوسیدم و به دروغ گفتم: مادر جان من هم به مقدس بودن این کتاب ایمان آوردم.